تبليغاتX
سیب سرخ حوا
سیب سرخ حوا

 

دنبال یه بهونه ام

آره یه بهونه واسه فراموش کردنت ... چرا تو منو فراموش کنی اما من نه ؟؟؟

چه بهونه ای بهتر از خیانت تو .

برو آشغال که منو خیلی ارزون فروختی به " ه و س " ...

برو که لیاقت نداشتی ..لیاقت " ع ش ق " نداشتی . برو دهنتو آب بکش ... که وقتی میگفتی دوستت دارم بوی گندش تا کیلومترها میرفت !  

چه بهونه ای بهتر از خیانت تو ... آشغال پست فطرت ..

این روزها همه از خیانت میگن .... آخه چراااااا ؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط آدم و حوا| |
 

واییی ...

میخوام روش بیارم بالا ...

حالمو بهم میزنه!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط آدم و حوا| |
 

من دارم تموم میشم ... میفهمید ؟؟؟

نه ... نمیفهمید چون دیگه نیست آدمه با شعور و ...

آره !!! گشتم نبود نگرد نیست !

بگذار تموم شم ... ببینم چی میشه ؟ والاااا اصلا واسه کسی فرقی هم میکنه من باشم یا نه!

همه برن به جهنم .... منم برم همونجا!البتهنمیخوام پیش این آدمای مغز نخودی باشم ...

متنفرم از همشون!همشون آزارم میدن ...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 توسط آدم و حوا| |
 

آخ که همیشه اون لعنتی باید حال منو بگیره!چرا همیشه اون پیروز میدونه ؟؟؟؟؟

بعضی وقتها ازش بدم میاد ... البته بیشتر از خودم !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:42 توسط آدم و حوا| |

 

عادتم داده اي

كه وقتي دستت روي گردنم ميلغزد

آه بكشم

و من آروم و با احساس آه ميكشم

و تصور كنم كه خوشبختم

توميگي بلند آه بكش اما  ...

اما من آه ميكشم ...  آروم و با احساس مثل خودم!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:25 توسط آدم و حوا| |

 

به نقطه چين هاي چشمانت فكر ميكنم!

تو هميشه مي فروشي ،

سه حرفي ها را به يكديگر !

ع ش ق  را به  ه و س ...

ش ر ف  را به  و ل ع ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:12 توسط آدم و حوا| |

 

لذت ؟؟؟ هیچوقت انقدر لذت نبرده بودم از بودن با کسی...آغوش گرم و تن ملتهبش چنان لذتی بهم میده که دلم میخواد فقط چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم و پر شم از احساس با هم بودن.تنها کسی که منو دیوونه میکنه با حرفاش ... با نگاهش ... با دستاش ... با لباش ... با تن داغش ... و حتی باسکوتش ! تنها کسیه که وقتی محکم بغلم میکنه خالی میشم از همه چیز ... از این همه فشاری که رومه و من تنهایی باهاشون میجنگم ! اما وقتی توی آغوششم معنی امنیت میفهمم . اما حیف میدونم یه روزی تموم میشه و میره !

اما من اگه بخوام بمونه چی؟؟چه تاوانی باید بدم برای موندنش!؟

یه دردهایی هست که تو ازش خبر نداری

تو زندگی یه چیزایی هست که به اونا خیلی پایبندی

حاضری خودتو تحت اون شرایط عوض کنی

حالا حساب کن اگه اون چیزارو ازت بگیرن

چی میشه!!!؟

                                                        

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:10 توسط آدم و حوا| |